میشناسمت ای غریبه
من تو را...حضورت را...لمس کرده ام
من بوی غریب تو را میشناسم ...
تو در دیار من شاید غریبه ای
اما در دیار غریب من دیاری داری آشنا
دیاری به وسعت عسق
دیاری به وسعت نگاه من
دیاری بزرگ پر از پاکی
بایست ای غریبه
دیار خود را ترک مکن
این دیار بی تو خالیست
تو برای من آشنایی
تو برایم از هر آشنایی آشناتری
میشناسمت...میخوانمت...
شرمسارم...اما میخواهمت
دیار آشنای تو در این دیار غریب
قلب من است
قلبی گرم...قلبی پاک
من به صدای قدمهایت
به نگاه پر مهرت
به گرمی دستانت
خو کرده ام
من به بودنت
به آمدنت
هر چند دیر به دیر...دلخوشم
بایست ای غریبه
دیار خود را ترک مکن
دلخوشیم را از من مگیر
این دیار بی تو خالیست....
