وقتی بهش رسيد چشم های برّاقش رو ديد که خيره تو چشاش نگاه ميکنن،
حس کرد که تمام وجودش رو اضطراب گرفته، خيلی وقت بود که نديده بودش ، آخه چند وقت بود
اون چشمای برّاق دنبال سر پناهی آواره بودند.
بهش نزديک شد ، در آغوشش گرفت ، زير دستش لطافت و نرمی وجودش رو احساس ميکرد.
با تمام وجود ميخواست ببوستش و اين کار رو کرد ، با اين که مامانش بهش گفته بود گربه ها خيلی تميز نيستن!!!!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس
|
