تبليغاتX
یادداشتهای من

یادداشتهای من

یادداشتهای یک آدم بیکار و بی عار!!

عشق+ 3

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

همواره تویی

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو , چون ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهمدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هر چه تو گویی و تو خواهی
"فریرون مشیری"
***
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

آينده

گفتن آينده را نقاشي کن و من تنها تصويري از وجودم روي تکه ابري خيال نقاشي کردم و تو از

پشت ِ جزرو مد درياي آبي لبخند زدي و با چشمانت کشتي محبت را در ساحل دلم پياده کردي و چه

زيبا لنگرانداختي و من از ميان بغض ترکيده ام گفتم دوستت دارم .

وای خودمم چت کردم خیلی قلمبه بود!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

اگه یه روز

 

      

*اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

 

*اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

 

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

 

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

 

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

 

*اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

 

*اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

 

*اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

 

*اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

 

*اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...

 

مثل من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

Love_eyes

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

چرا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

کجا می توانم بیابم تو را

کجا می توانم  بیابم تو را
کجا می توانم بخوانم تو را
دلم را نگیرم من از مهر تو
چگونه به هجرت نبینم تو را
شقایق، اقاقی ز هجر تو مرد
چگونه نمیرم، نبینم تو را
بیابان، بیابان، صحرا به صحرا
چگونه بیابم نشانی تو را
صبوری صبوری کار من است
بمانم، نمیرم تا نبینم تو را
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 6:39 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

اگه اون رفته

 

اگه اون رفته،

مقصر من نبودم.

 

اگه ترکم کرده،

اشکال از من نبوده.

چون من خيلی خوبم!

خيلی خوشکلم.

اصلا کی گفته اون منو ترک کرده؟

اين من بودم که از کاراش خسته شدم.

من بودم که ديگه نخواستمش.

اما خوب اگه برگرده،

بهش ميگم چقدر دوسش دارم،

بهش می گم که چقدر خوبه،

بعد واسه هميشه ميرم.

اينو قول ميدم...

حالا اون رفته ومن،

تمام چيزهايی را که نگفته ام می شنوم.

او رفت و مرا تنها گذاشت٬

تا با تمام چيزهايی که نگفته ام٬

زندگی کنم..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

وقتی بهش رسيد چشم های برّاقش رو ديد که خيره تو چشاش نگاه ميکنن،
حس کرد که تمام وجودش رو اضطراب گرفته، خيلی وقت بود که نديده بودش ، آخه چند وقت بود
اون چشمای برّاق دنبال سر پناهی آواره بودند.
بهش نزديک شد ، در آغوشش گرفت ، زير دستش لطافت و نرمی وجودش رو احساس ميکرد.
با تمام وجود ميخواست ببوستش و اين کار رو کرد ، با اين که مامانش بهش گفته بود گربه ها خيلی تميز نيستن!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

عشق يعنی . . .

 

عشق يعنی مستی و ديوانگی

                                    عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن

                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

                                    عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن

                                    عشق يعنی زندگی را باختن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

فرشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 

ای بابا هییییییییییی

هیشکی منو دوس نداله

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 

چرا ما چشمامونو بستیم و فکر میکنیم هیشکی مارو نمیبینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

تو

تو گاهی در خيال من
به شکل موج دريايی

کويری،کوه و صحرايی
گلی خوشرنگ و زيبايی

کنار چشمه ها گاهی
تو را در آب ميبينم

اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب ميبينم

تو پنهان می شوی گاهی
ميان چشم آهوها

تورا احساس بايد کرد
ميان رنگ ها بو ها

بگو آخر کجا هستی ؟
همين نزديک يا دوری ؟

دل غمگين من ديگر
ندارد طاقت دوری

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

دو نظر متفاوت در مورد جنسیت کامپیوترها

نظر اول:
کامپیوترها دختر هستند به 4 دلیل:
1- فقط خالقشون از منطق درونشون سر در میاره.
2- فقط خودشون زبون خودشون رو میفهمند.
3- اگه پابند یکیشون بشی باید هرچی پول داری براش لوازم جانبی بخری.
4- اگه کمی صبر میکردی یه بهترش گیرت میومد.

نظر دوم:
کامپیوتر دختر نیست به 9 دلیل:
1- کامپیوتر بیجان و اصولا آدم نیست که بخواد دختر باشه یا پسر.
2- کامپیوتر رو با یه شاسی میشه خاموش کرد و این امر در مورد دخترها اصلا و به هیچوجه صدق نمیکنه.
3- کامپیوتر اشک نمیریزه (آبغوره نمیگیره)
4- کامپیوتر نق نق نمیکنه و اصولا نق نداره.
5- کامپیوتر حرفهایی که بهش میگن پیش خودش نگه میداره.
6- کامپیوتر حسود نیست.
7- اگر برق که بره کامپیوتر سر و گوشش نمیجنبه و آروم میشه!
8- کامپیوتر اگه ویروسی بشه با یه فرمت ساده میشه درستش کرد و احتیاجی به ابزار دیگه ای نیست.
9- از همه مهمتر اینکه کامپیوتر ساکته.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

70 سال

تنها چند روز از آفرينش دنيا ميگذشت و خداوند براي هر کدام از بندگانش طول عمر تعيين ميکرد.الاغ آمد و پرسيد :من چه قدر بايد عمر بکنم؟
خداوند جواب داد:30 سال،آيا اين براي تو کافي است ؟
الاغ ناليد:آخ،اين مدت بسيار زيادي است،زندگي من سخت است،کمر من از بارهايي که صبح تا شب ميکشم و ضربه هايي که به عنوان دستمزد کارم دريافت ميکنم درد ميکند.نگذار که من با اين وضع مدت زيادي زندگي کنم.
خداوند گفت:خيلي خوب،پس من از عمر تو 18 سال برميدارم و تو بايد
تنها 12 سال زندگي کني.
الاغ راضي رفت و سگ آمد،خداوند به او گفت:براي الاغ 30 سال زياد بود،ولي اميدوارم که تو مشکلي در اين مورد نداشته باشي.
سگ جواب داد:آيا واقعا" ميخواهي که من اين همه زندگي کنم؟تو ميداني که من چه قدر بايد راه بروم،پاهاي من نميتوانند 30 سال چنين چيزي را تحمل کنند و وقتي پير بشوم و صدايم و دندانهايم را از دست بدهم،فقط ميتوانم مواظب باشم که بچه ها مرا کتک نزنند.
سگ حق داشت و به همين دليل خداوند به او تنها 12 سال عمر داد.
بعد از آن نوبت ميمون شد.خداوند به او گفت:تو که حتما" دوست داري 30 سال عمر کني،تو نبايد مثل الاغ کارکني و يا مانند سگ بدوي.تو هميشه سرحال هستي.
ميمون ناليد:آه،اينطوري به نظر ميرسد ولي حقيقت چيز ديگري است.من
هميشه بايد بامزه و شاد باشم تا مردم به من بخندند.وقتي سيبي به من ميدهند و من گاز ميزنم ترش است.تمام اين به اصطلاح تفريحات مرا افسرده ميکند.نه،چنين چيزي را نميتوانم 30 سال تحمل کنم.
خداوند خواست که براي ميمون زندگي را آسانتر کند،بنابراين تنها 10 سال به او عمر داد.
آخر از همه نوبت به انسان رسيد،سالم و شاد.
خداوند به او گفت:تو بايد 30 سال زندگي کني،آيا اين برايت کافي است؟
انسان فرياد زد:چرا وقت به اين کوتاهي؟درست وقتي که خانه ام را ساختم،وقتي که درختانم را کاشتم،وقتيکه نتايج و ميوه هايم به ثمر ميرسندو وقتي که با کار سنگينم چيزي به دست آورده ام بايد بميرم؟اوه نه ،خواهش ميکنم که وقت زندگي من را طولاني تر کن.
خداوند گفت:خيلي خوب اگر ميخواهي18 سال از زندگي الاغ را مي تواني به عمرت اضافه کني.
انسان جواب داد:اين هنوز کافي نيست.
خداوند با بي حوصلگي گفت:خيلي خوب،ميتواني 12 سال از عمر سگ را هم داشته باشي.
انسان فرياد زد:هنوز خيلي کم است
خداوند گفت:بسيار خوب،10 سال از عمر ميمون را هم به تو مي دهم،ولي بيشتر از اين خبري نيست.
انسان رفت ولي گويا هنوز از طول مدت عمرش راضي نبود.
فرشتگان به خداوند که با پوزخندي رفتن انسان را مشاهده ميکرد،نگاه ميکردند.
خداوندگفت:و از اين 70 سال تنها 30 سال مانند آدم عمر خواهي کرد، از 30 سالگي تا 48 سالگي مانند الاغ سخت کار خواهي کرد,از 48 تا 60 بيهوده راه خواهي رفت و کودکانت تو را به سبب پيري و ناتواني آزار خواهند کردو از 60 سالگي تا 70 سالگي مانند ميمون تنها وسيله اي براي خنده و مسخره ديگران خواهي بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

چه كسي واقعا خدارا دوست دارد!

مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد!
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 

 

وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

جذابيت های منحصر بفرد تهران

 
همونطور كه ميدونيد، اعلام شده که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شده. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد:
 
۱) تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.
 
 
۲) تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند.
 
 
۳) تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند.
 
 
۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.
 
 
۵) در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آن.
 
 
۶) در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايی که ديده نمی شود نگاه می کنند.
 
 
۷) همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.
 
 
۸) تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است.
 
 
۹) مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند.
 
 
۱۰) رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود.
 
 
۱۱) ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود.
 
 
۱۲) در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

يك بار خواب ديدن تو

به تمام عمر مي ارزد

پس نگو

نگو كه روياي دور از دسترس

خوش نيست

قبول ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است

ولي دل دريائيست

تاب و توانش بيش از اينهاست

دوستت دارم

و تاوان هرچه باشد

باشد

دوست خواهم داشت

بيش از ديروز

باكي ندارم

از هيچكس و هركس كه

تا وقتی تو را دارم

عزيز دلم

من حريص سبزي جنگل

من حريص آبي دريا

من حريص رنگ چشمان توام

 يادت مي آيد با تو گفتم

آسمان آبي است تا تو را دارم

دشت زيباست تا تو را دارم

طاقت دوري از تو نه در من

بلكه در هيچ ابري طاقت دوري از صباحش را نيست

حالا تو را قسم مي دهم به هزار پاره هاي دلم در بي نهايت عشق

چنان بمان

كه دشت سبز بماند و آسمان آبي.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

سلام

 
سلام
 
فکر می کردم باید خیلی سخت باشد

نبودِ، آنکه عادتم شده بود

اما سخت نبود

رهایی از تردیدها و دودلی ها

آرامشی عمیق در دلم ساخت

که به بودن با آزارهایش، می ارزید

 
و باور دارم
او رفت
چون تو باید می آمدی
تجربه عشق با تردیدهای آزار دهنده اش

مرا لایق عشق مطلق تو کرد
پر از آرامش و زلالی
پاداش صبر و سکوتم
طپشهای شادمانه ای است
که تو انگیزه آنی
 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

گل برای گل

___________***__*_**** ___________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**-
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ___________________
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 
:عظمت عشق
در جزیره ای زیبا تمام حواس , زندگی میکردند, شادی , غم , غرور , عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی  جزیره به زیره اب خواهد رفت.
 
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را اماده و جزیره را ترک کردن

وقتی جزیره  به زیرآب رفت ,عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت
 
 کمک خواست و گفت:(ایا میتونم با تو همسفر شوم)؟

ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره دارم  و جایی براي  تو ندارم .
 
عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست .

غرور گفت: نه  چون تمام بدنت خیس و کثیف شده  و قایق زیبای مرا كثيف خواهي كرد .

غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با توبيايم ).
 
غم با صدای حزن الود گفت: اه من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.

عشق سراغ شادی رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادی و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.

اب هر لحظه بالاتر میامد وعشق دیگر ناامید شد, که ناگهان صدایی سالخورده گفت   من تورا خواهم برد.

عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع سوار قايق شد .
 
وقتی به خشکی رسیدن پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به گردن پير مرد حق دارد .

عشق نزد علم رفت و گفت ان پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟

علم پاسخ داد:(زمان )

عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:((زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است )).
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  |