تبليغاتX
یادداشتهای من

یادداشتهای من

یادداشتهای یک آدم بیکار و بی عار!!

دلم تنگ است


دلم برایش تنگست /

 دلم برای دیدنش تنگست /

 برای نگاهش /

 برای صدایش /

برای کلامش /

 دلم برای حضورش تنگست /

 چندیست ندیدمش /

دلم سراغش را می گیرد /

 برایش بهانه می گیرد /

 آخرین بار که می رفت می خندید /

 نگاه پر مهرش آخرین نگاهم را سوزاند /

 انتظارم را رنگ زد /

 و کلامم را در گلو پیچید /

 یادم هست هنگام جدایی  / یاسی از امید برایم چید /

 با دستانش بر قلبم آویخت / 

 نگاهی به سیاهی چشمانم /

 و بی صدا او رفت /

 هنوز هم با آن که می دانم دیگر نمی آید /

 با آن که می دانم برایم از عشق نمی خواند /

 دیگر دلم را از خود نمی داند /

 هنوز هم دلم برایش تنگ می شود /

 هنوز هم دلم برایش تنگ می شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

هرچی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم!!

چرا؟

کی میدونه چرا نتونستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

فرهنگ خواستگاری

 

مواد لازم : يك عدد شازده پسر عاشخ! يك عدد گل دختر نجيب ... يك عدد مادر اكتيو ... (در خواستگاري هاي سنتي عاشخيت پسر جاي بحث دارد

!!!)
ابتدا مواد لازم را تهيه مي كنيم... اين بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمي دهد.
ابتدا مادر اكتيو تلفن را برداشته و به خانه گل دختر نجيب تيليف ميزند . (اين در صورتي است كه مادر اكتيو همسايه گل دختر نباشد ، كه در اين صورت مي تواند زر زر صداي زنگ خانه گل دختر رابه صدا در بياورد . يا اينكه قيژ قيژ پاشنه در را )
زررر... (يا قيييژژژژ)

الو بله... خانه يك عدد گل دختر... بفرماييد:
سلام عليكن!! شنيديم (يا ديديم) كه شما يك دختر تپل مپل سفيد مفيد... مثل هلو... مثل پنجه آفتاب دم بخت با شرايط مناسب داريد. كي مي تونيم بياييم يه عالمه مزاحم بشيم؟
توجه نكته مهم ××
اين تيليف اول بسيار مهم است. شما مادرهای شازده پسرها. لطفا خوب گوش كنین... كمال ادب را به خرج بده از روده درازي زيادي بپرهيز. اطلاعات جامع و كامل بده. سعي كن در كمال ادب اطلاعات بگيري. از چاخان پاخان و خالي بندي جدا ً بپرهيز... مدت مكالمه بيشتر از ده دقيقه نشود. مادر جان دقت كن آخر مكالمه زمان تلفن بعدي با روز و ساعت و ثانيه، براي شرفياب شدن يا نشدن را مشخص كني... و بهتر است همين فردا باشد نه شصت صد سال بعد ...
فردا just on time مادر شازده پسر ...> زررر...

الو بله... خونه همون گل دختر نجيب و سفيد مفيد تپلي كه احيانا دوست پسر نداشته و قبول كرده بياييد دستش رو ببوسيد... بفرماييد :
مادر شازده پسر: پس قبول كرده كه ببوسيم... كي ببوسيم؟
مادر شازده پسر سعي كند ظرف سه روز آينده وقت بگيرد و به ناز كردن مادر گل دختر توجه نكند...
زرررر....
صداي زنگ در خانه گل دختر نجيب كه حالا كمي سرخ شده... بفرماييد :
(
فرهنگ گل و شيريني: 1_آدم هاي پررو دفعه اول كه خانه كسي براي امر خير مي روند... چيزي نمي برند و اين امر از طرف باقي آدم هاي پرروتر توجيه شده است... نگارنده چون پررو نيستم اظهار نظري نمي كنم. 2_ گل آوردن به منزله اين است كه خانواده گل پسر با ادبند و قشنگي گل با سليقه طرف ارتباط مستقيم دارد (در ابتدا و انتهاي امر ازدواج از خسيس بازي بپرهيزيد) همچنين اوردن گل اين معنا را هم مي تواند داشته باشد كه خانواده شازده پسر همچين بگويي نگويي بوسيدن دست گل دختر زير دندانشان مزه كرده است و تمايل دارند براي آشنايي بيشتر باز جلسه ديگري تشريف بياورند 3_شيريني آوردن اصولا در مراحل انتهايي خواستگاري صورت مي گيرد و به منزله آن است كه شازده پسر همش از دست بوسيدن خالي خسته شده و گل دختر همه جوره مورد پسند واقع شده ... پسنديده ديگه... چرا متوجه نيستيد... پسنديده ... همين جا پرانتز فرهنگ گل و شيريني را مي ينديم و وارد خانه گل دختر مي شويم ..بعدا با پرانتز فرهنگ چايي خدمت مي رسيم ...)
زرررر....
بفرماييد: شازده پسر سعي كند كاكل هايش را آب و روغن بزند. حتي الامكان كت و شلواري از در و همسايه. دوست و رفيق جور كرده، بپوشد كه نشان بدهد عرضه كت و شلوار پوشيدن دارد همچنين خودش دسته گل را به دست بگيرد كه در غير اينصورت نبايد از عروس خانم توقع چايي آوردن داشته باشد و ما تحتش نسوزد زماني كه به جاي عروس خانم مادر يا خواهر يا عمه و خاله اش چايي اوردند و شازده پسر عرق ريزان سرش را بالا آورد و به جاي گل دختر پنجه آفتاب پيرزني را ديد كه لبخند جگر سوز مي زند! پس براي جلوگيري از كنف شدن بهتر است از اول دسته گل را خود شازده دستش بگيرد كه چيزي كه عوض دارد گله ندارد !
مادر شازده پسر سعي كند موقعيت استراتژيكي را براي نشستن انتخاب كند به طوري كه اگر خواست وسط مجلس براي پسرش چشم و ابرو بيايد و نظر شازده پسر را جويا شود... خانواده گل دختر وي را نبينند... يا اگر پسر خواست سوالي فرمايشي تقلبي از وي بستاند مشكلي پيش نيايد. پس نتيجه مي گيريم مادر و پسر قند عسل نبايد از هم زياد دور بنشينند. زياد هم ور دل هم نباشند كه مبادا شازده انگ بچه ننه اي بخورد !
بعد از ده الي پانزده دقيقه صحبت درباره وضعيت اب و هوا و گراني و بيكاري جوانان و نوه هاي طرفين و احيانا زلزله (اين قسمت براي نشان دادن به روز بودن مطلب در اين قسمت اضافه شده است) بايد مادر شازده پسر با هر ترفندي كه شده از نظر شازده مطلع شود و تصميم بگيرد كه بحث پيرامون امر خير را شروع كند يا نكند در غير اينصورت ممكن است حوصله دختر خانم سر برود و مجلس را به نشانه اعتراض ترك كند (فرهنگ چايي: شازده پسر كاكلي ميتواند در اين قسمت از فرهنگ چايي استفاده كند و بر مبناي قرار داد از پيش تصويب شده اگر دختر مورد پسند واقع نشده بود چايي را نصفه بنوشد و اگر پسنديده بود اشكالي ندارد كه استكان را هم قورت دهد... البته هر خانواده مي توانند از قبل براي خودشان ترفند هاي ديگري هم طراحي كنند) فرض مي گيريم كه بحث شروع ميشود
مادر شازده پسر چهار تا سوال حسابي بپرسد و بحث داغي را راه بياندازد. نگارنده پيشنهاد ميكنم كه اين جلسه همه با هم و در حضور يكديگر به تبادل انديشه و ابراز عقيده بپردازند تا مشخص شود كه گل دختر و شازده پسر توانايي اظهار عقيده در يك جمع خانوادگي را دارند يا نه! ( نه كه دختره و پسره را در يك اتاق كرده و خودتان فال گوش بايستيد...) بعد از حدود 45 دقيقه الي يك ساعت... ديگر گل پسر بسش است و بايد بداند كه ياتاق انداختن كافي است... و توجه داشته باشد كه با كت و زير شلواري كه نيامده است... دست والده مكرمه را بگيرد و به خانه اشان برود كه كلي فك و فاميل منتظر اظهار نظرشان هستند !
نكته اساسي مهم > خانواده شازده پسر اگر مايل باشند براي ماچ ماليزاسيون مشرف شوند يا مايل نباشند، بايد اين نكته را به خاطر داشته باشند كه بعد از سه چهار روز... زررر... صداي گوشي خانه گل دختر را به صدا در بياورند و دوباره وقت بگيرند يا اينكه از بابت پذيرايي تشكر كنند و ديگران طرف ها پيدا نشوند... يعني شما خانواده شازده پسر! لطفا به مثابه... رفتار نكنيد، كه برويد و پشت سرتان را هم نگاه نكرده و گل دختر سفيد مفيد كه حالا غمگين است و زردمبو شده و زير چشم هايش گود افتاده را بلاتكليف بگذاريد !
اين تشكر كوچك نشان دهنده ادب خودتان است. اگر هم خواستيد دوباره بياييد كه خودتان میدانید چه كنيد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

هيچوقت, هيچوقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشيدم شبيه نيمه سيبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زير آواری از رنگها ناپديد ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 

این عکس رو نگاه کنین

درسته ۳ تا عکسه یکی نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

به چه عشقي

 

 
به چه عشقي تورا سودا كند دل
 
كه  همتاي  تو را  پيدا  كند  دل
 
گلي   با  رنگ  بوي   تو  نبيند
  
اگر صد چشم خودرا وا كند دل
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

من که میدانم شبی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

دل من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

نگاه

 
 

نگاه اولت بر من اثر کرد

                                     نگاه دومت دیوانه ام کرد

نگاه سومت عاشق ترم کرد

                                    نگاه آخرت خاکسترم کرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

مرگ را دوست دارم  به خاطر سکوتش   

گل را دوست دارم به خاطر زیبا ییش 

دریا را دوست دارم به خاطر بزرگیش  

کوه را دوست دارم به خاطر صبوریش

باران را دوست دارم به خاطر آرامشش   

شبنم  را دوست دارم به خاطر طراوتش   

و آخرتو را دوست دارم به خاطر مرگ وگل     

   دریا وکوه و باران وشبنم بودنت  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

تو مهربان بودی

آغاز ماجرا اینجاست

چه سخت تشنه جام محبتت بودم

سخن تمام نشد

ختم ماجرا پیداست

همیشه با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه

کوشش شب و روزم

به سان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن

و همچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رها کردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

هر دو دروغ میگفتیم

دوستم نداشت  دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگری داری ترا می بخشم . و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم. تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگری دارم. خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم ...
 
 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 

گلکم نازکم گله کم کن کمکم کن کمکم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو رادرخور؟ -هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟ -هیچ

تو همه هستی من٬ هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟ - همه چیز

تو چه کم داری ؟ - هیچ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

عشقتون هر کسی که هست....

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

بچه بیچاره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

نیمرو



دختر ها و پسر ها چگونه

نیمرو درست می کنند

دخترها

توی ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير

ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه

ميريزن

چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها

توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال

ماهيتابه ميگردن
توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش

ميكنن

ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
توی ماهيتابه روغن ميريزن
توی

يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش

ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه

دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی

ميداد!
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
تخم مرغی كه

از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن

چند تا

فحش ميدن و لباس ميپوشن

ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و

برميگردن


تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن

توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن

تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه

ميريزن

دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش

ميدن

دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك

ميكنن
صدای فردوسی پور رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
نمكدون رو روی

ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی

آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
صدای

گــــــــــل رو از فردوسی پور ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
سريع برميگردن

توی آشپزخونه
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو

توی سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند

دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون

برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توی

آشپزخونه
روی باقيمانده تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند

تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب

ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش

گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش

ميدن

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

می خواستم ....

می خواستم از حال دل شقایق با خبر شوم
می خواستم پرواز کردن را بیاموزم
و در کوچه های شهر دویدنرا بیاموزم
و تصمیمی برای نوشتن نامش
با خوشترین قلم ها بگیرم
اما در شب زمستان به دام افتاده ام
و ستاره ها را فریاد میزنم
کلبه ی من غریبه و دور افتاده از شهر است
طوفان پنجره هایش را شکسته
من در دریا تشنه مانده ام
پر از غم اروز و فردایم
من با فراموشی ها همسفرم
و سفری به دور دست خواهم داشت
شاید کسی به خاک فراموشی بیاید
و گل زنبقی بیاورد
و در هوایی گرفته بر سر خاکم بیاید
و اشکی بریزدو مرا به یاد آورد
شاید کسی تو را به یاد من آورد
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

بابا نوئل بیچاره

بابا نوئل براي هديه ي سال نو يه خرس عروسكي به جيمز داد.
خب، از كجا بايد مي دونست سال گذشته يه خرس گنده ي واقعي به جيمز حمله كرده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

شب سردی است و من افسرده

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا بادل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

سخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

با کلاس بازی

 
اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش"
اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"
اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"
اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"
اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"
اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!


ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي ؟

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

به بهترین بهترینها

چه دردهایی برای به دست آوردنت کشیدم

حالا

تو رو دوست دارم ای دوست داشتنی

تو رو دیدم ای تو که همه آرزوی دیدنت رو دارن

تو رو فهمیدم ای فهمیدنی ترین موضوع جهان

حالا

عرش خدا برام تویی

 

بدون تو میمیرم

تورو خدا برگرد..........

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

نمی دانم؟؟؟؟

نمی دانم چرا رفتی؟؟؟؟

نمی دانم کجا تا کی برای چه!!!!

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت رسمه نوازش در غمی خاکستری گم شد

و بد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

هنوز آشفته چشمانه زیبای توم             برگرد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

با تمام ..

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

هميشه گناه به گردنِ كسي است كه مي‌بيند
آن‌كه شش‌دانگ دوست داشتنش مردي است
كه روزي زير سقف تنهايي‌اش فرو مي‌ريزد
اي تو كه آن سويِ شعرهايم ايستاده‌اي
براي چشم‌هايم نامه‌اي بفرست

از نظرات برو بچز!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

هميشه

هميشه گناه به گردنِ كسي است كه مي‌بيند
آن‌كه شش‌دانگ دوست داشتنش مردي است
كه روزي زير سقف تنهايي‌اش فرو مي‌ريزد
اي تو كه آن سويِ شعرهايم ايستاده‌اي
براي چشم‌هايم نامه‌اي بفرست

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

اگر از ظلمت ره مي ترسي
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشيد
روشنائيهاي تنم را كه نشان سحرند
به تو خواهم بخشيد
اگر از دوري ره مي ترسي، دستهايم را كه پلي بر روي زمان مي بندند
به تو خواهم بخشيد
اگر از تنگي چشم دگران اگر از حرف كسان مي ترسي
من جدا از دگران به تو خواهم پيوست،
خويشتن را در تو گم خواهم كرد
و اگر
ترس تو از خويشتن است
من تو را در رگ و هستي خويش و در همه ي ذرات وجودم
_ كه پر از خواهش توست _
محو و گم خواهم كرد
من وفا و تمامي دل عاشق خود را بي بهانه به تو خواهم بخشيد
تا تو از من باشي

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

مطمئن باش و برو
ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست
وچه زشت وبه من وسادگيم خنديدي.........
برو تا راحت تر
تكه هاي دل خود بر هم بند زنم.................

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

عشق يعني

 

عشق يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ

عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيد


عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج


عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر


عشق يعني نغمه هاي هايده
عشق يعني رقص آب و آينه

عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني عاقبت آغوش تو


عشق يعني اشک ، عاطفه
عشق يعني يادگاري ، خاطره


عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن


عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب


عشق يعني خواستن ، له له زدن
عشق يعني سوختن ، پر پر زدن


عشق يعني با "خدايا" ساختن
عشق يعني چون هميشه باختن


عشق يعني مستي وديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي


عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجدها با چشم تر


عشق يعني سر به دارآويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن


عشق يعني سوختن با ساختن
عشق يعني زندگي را باختن


عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن


عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عكس يار


عشق يعني سوزني آه شبان
عشق يعني معني رنگين كمان


عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني آتشي افروخته


عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني خون لاله بر چمن


عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني آب بر آذر زدن


عشق يعني يك تيمم يك نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز


عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه


عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني درد و محنت در درون


عشق يعني قطره دريا شدن
عشق يعني همچومن شيدا شدن


عشق يعني قطعه شعر ناتمام
عشق يعني بهترين حسن ختام

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

تکیه کن برشانه ام ای شاخه نیلوفرم

تاغم بی تکیه گاهی رابه چشمانت نبینم

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

khoda ro dust daram

khoda ro dust daram chon hich harfi ro send to all nemikone.

.khoda ro dust daram chon ID sh hamishe roshane.

..khoda ro dust daram chon hich kaso ignor nemikone

...khoda ro dust daram chon....KHODAST....!!!

Sebe torke migan az mogheyi ke hazrate yoness gom shod che etefaghi oftad mige sazmane yooonesku tasis shodnd To All Khoda kie

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

رابرت کو؟

جرج بوش مي ره بازديد يه مدرسه، سر کلاس
مي شينه و مي گه: هر سوالي دارين بکنين. يکي
بلند مي شه و مي گه: سلام آقاي رييس جمهور،
اسم من رابرته، من سه تا سوال داشتم؟
۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟
۲ - چرا شما مي خواهيد بدون دليل به عراق حمله
کنيد؟ ۳ - به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما،
بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ جرج بوش
تکوني رو صندليش مي خوره و تا مي آد جواب بده،
زنگ تفريح مي خوره. زنگ بعد يه پسر ديگه بلند
مي شه و مي گه: آقاي رييس جمهور، اسم من جکه و من پنج تا سوال داشتم؟ ۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟ ۲- چرا شما مي خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ ۳- به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ ۴- چرا زنگ تفريح ۲۰ دقيقه زودتر به صدا در اومد؟ ۵- و سوال آخر؟ رابرت کو؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

وصيت عشق

 
تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
من سرطان دارم ، سرطان عشق
دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

صدا هنوز مي آيد...


برف هاي دانه، دانه از آن بالا، از آسمان مي بارد. سرما حاکم و شهر سپيد پوش از پشت پنجره پيدا و هلهله و شادي به گوش مي رسد. از کدام گوشه معلوم نيست. همسايه روبرو هم مثل من بيرون آمده تا ببيند صدا از کجاست؟! چشمان خيره همه همسايه ها به خانه بغلي است. خاموش، روشن، بسته، باز. چراغ را مي گويم. چراغ خانه بغلي؟ نمي دانم. ميگويند کريسمس است و من به برف هاي دانه دانه نگاه مي کنم و تعجب مي کنم. لامپ هاي رنگي. توپهاي براق و کادوهاي ريز و درشت روي درخت کاج را نگاه مي کنم و وسوسه هديه عيد توجه مرا جلب مي کند. برف مي آيد ولي درخت کاج سبز سبز است. بالاي آن صليب است. صليب مسيح اين با ارزشترين شئ خانواده بغلي ماست. کريسمس است. صداي شادي هنوز مي آيد. به آسمان نگاه مي کنم و دعا ميخوانم. برف هاي سفيد روي صورتم مي ريزد و من براي همسايه مان دعا مي کنم. بر مي گردم، همه همسايه ها از پنجره بيرون را نگاه مي کنند. شايد آنها هم براي همسايه مسيحي شان دعا مي کنند.
دلم عيدي مي خواهد به آسمان خيره مي شوم، نمي دانم بابانوئل توي جوراب هاي من هم هديه کريسمس مي گذارد يا نه اما انگار صداي سورتمه اش با آن گوزنها قهوه اي از دور مي آيد. شايد يکي از آنها مال من باشد. صدا هنوز مي آيد... 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

چرا دوستت دارم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

عاشق واقعی

نابینایی به ماه گفت : دوستت دارم

ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی .                               

نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم                                           

ماه گفت : چرا ؟

نابینا گفت:اگر می دیدمت عاشق زیبائیت می شدم , ولی حالا که  نمی بینمت عاشق خودت هستم   ....  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

اگه عشق من تو نيستی...


اگه عشق من تو نيستی ، چرا می لرزه تنم
چرا از نبودنت ، خيلی ساده می شکنم
اگه عشق من تو نيستی ، چرا ميميرم برات
من چرا زنده ميشم ، واسه ديدن چشمات
 اگه عشق من تو نيستی ، چرا طاقت ميارم
چرا من نمی تونم  ، دست از سر تو بردارم
اگه عشق من تو نيستی ، چرا اينقدر سرپام
چرا هر جا که می ری ، من به دنبالت ميام
اگه عشق من تو نيستی  ، چرا َپر َپر نميشم
چرا هر چی که می خونم ، دوريت را از بر نمی شم
اگه عشق من تو نيستی ، چرا قلبم می زنه
چرا وقتی نباشی ، قلب ترانه ميشکنه
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

به روز بهم گفت ...
اگه یه روزی اومد که دیدی همه دنیا دوست دارن بدون یکیشون منم ......
اگه یه روزی اومد که دیدی هزار نفر دوست دارن بدون یکیشون منم ......
اگه یه روزی اومد که دیدی صد نفر دوست دارن بدون یکیشون منم ......
اگه یه روزی اومد که دیدی فقط ده نفر دوست دارن بدون یکیشون منم ......
اگه یه روزی اومد که دیدی فقط یه نفره که دوست داره یقین داشته باش که اون یکی منم .....
اگه یه روزی اومد که دیدی دیگه هیچکس دوست نداره ......بدون که من مرده ام......

با اونی بودم که خودش میدونه

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

معتاد

 

پسره ی معتاد پولداره معتاد

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

قلب عاشق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

رهی

اینم یه شعر از رهی  معیری

شعراش فوق العاده هستن نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

گفتگو با خدا

 
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟ من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟
خدا جواب داد....  اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند. دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:  اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

گفتم

 

 

گفتم ندادی دل به من      گفتا تو جان دادی مگر

گفتم خرابت میشوم            گفتا تو آبادی مگر

گفتم ز کویت میروم           گفتا تو آزادی مگر

گفتم خموشم سالها          گفتا تو فریادی مگر  

گفتم فراموشم نکن          گفتا تو در یادی مگر

 ندادی دل به من      گفتا تو جان دادی مگر

گفتم خرابت میشوم            گفتا تو آبادی مگر

گفتم ز کویت میروم           گفتا تو آزادی مگر

گفتم خموشم سالها          گفتا تو فریادی مگر  

گفتم فراموشم نکن          گفتا تو در یادی مگر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

یک وصیت نامه توپ

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.

نقل از :

http://alibofalo.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

مطالب قدیمی‌تر