تبليغاتX
یادداشتهای من

یادداشتهای من

یادداشتهای یک آدم بیکار و بی عار!!

نمی دانم چرا؟ اما تو را هر جا که میبینم

کسی انگار میخواهد ز من تا با تو بنشینشم

تن یخ کردهء آتش را که میبیند چه میخواهد؟؟

همانی را که میخواهم تورا وقتی که میبینم

تو تنها میتوانی آخرین درمان من باشی

و بی شک دیگران بی هوده میجویند تسکینم

تو آن شعری که من جایی نمیخوانم که میترسم

به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم

زبانم لال!اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟؟؟

چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟؟؟

نباشی تو اگر ناباوران عشق میبینند

که این من،این من آرام،در مردن بجز اینم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

نیایش

 

خدايا به من زيستن عطا کن که دم مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته است ؛

 حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بيهودگی اش نباشم . خدايا بگذار تا مرگ را من خود

 انتخاب کنم اما انچنان که تو دوست می داری. خدايا چگونه زيستن را به من بياموز ؛ چگونه

 مردن را خود خواهم آموخت...

                                                                                        دکتر علی شريعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

دستم بوی گل می داد !
مرا به جرم گل چيدن گرفتند
....
ولی
حتی يک نفر هم
فکر نکرد شايد
من گلی کاشته باشم ! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

يلداي فراق من شهري است پر از ناگفته ها و اينك اين منم كه در سكوت هماوايي فصل بي ابر صداي خام كاستها را با انطباق لبها پيوند مي دهم واي اين جا در اين شهر بي صدا همه خواهان سقوط عشق اند.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 7:52 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

این ونسان ونگوگه نقاش معروف

اونقد عاشق یکی بوده که گوششو کنده پست کرده برا عیال مربوطه

یاد بگیرین!!!!!!!!!! عاشق یعنی این

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

برگ

برگ از درخت خسته می شه پاییز بهانه است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

خدا چه جوريه

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

فرشته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

sleeping beauty

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

من که میدونم!!

 

شنبه:

همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید.

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه.!!!!!!

بچه ها میگفتن اسمش مریمه.  از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.!!!!!

 

یکشنبه:

امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین.   من که میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه.

مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم.

 

دوشنبه:

امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود.حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم.

 

سه شنبه:

امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟    من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه.

وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه. حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هرجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم.

 

چهارشنبه:

امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشسد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟   من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوه ای هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم  هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه.

 

پنج شنبه:

یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخوا د که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم.

 

جمعه:

امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن  پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟

من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم.

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد.

 

شنبه:

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است. برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم.

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود...  .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

لعنتی دوست داشتنی

 
 
اتاق تاریک بود.

فضای گرم ومعطر اتاق منو گیج کرده بود.

روی تخت دراز کشیدم.

بهش نگاه کردم.

آروم و ساکت بود.

مثل خودم.

بلند وکشیده.

چشاش برق میزد.

آروم سرار بدنش رو لمس کردم.

هیچی نمی گفت.

همیشه تسلیم بود، تسلیم محض.

لبامو گذاشتم رو لبش و با اولین بوسه مثل همیشه آرومم کرد.

بوسه هایی یکه بین منو اون رد وبدل میشد همیشه کوتاه بود.

دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشای داغش نگاه کنم.

همین سکوتش منو دیوونه میکرد.

اون روزای اول که باهاش آشنا شدم برای من پر اضطراب بود.

ولی اون عین خیالش نبود.

همیشه قرارای منو اون توی کوچه های خلوت ،پشت دیوارهای بلند و....بود.

میترسیدم کسی منو با اون ببینه.

آخه اون یه جوری بود.

توی همون کوچه های خلوت بوسه های منو اون شکل گرفت.

با اولین بوسه منو اسیر خودش کرد.

همیشه وقتی از هم جدا میشدیم به خودم قول میدادم که دیگه نبینمش ولی مگه میشد.

وقتی با هم بودیم فقط بوسه بود وبوسه.

یه جورایی فکرمیکردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولی....شاید اشتباه میکردم.

اون از من هیچی نمیخواست و این من بودم که هر روز بیشتر بهش وابسته میشدم و دوست داشتم لباش رو ببوسم.

و لحظهای که میبوسیدمش چقدر چشاش برق میزد....

کمکم همه عادت کردن ما دو تا رو با هم ببینن.

هر دو بی پروا بودیم.

توی لحظه های غم وتنهایی صبورانه منو تحمل میکرد.

هیچوقت عاشقش نشدم.

حتی گاهی ازش متنفر می شدم ولی بازم،میرفتم سراغش.

..................

بهش نگاه کردم.

چشماشو بسته بود.

اتاق بوی تن اونو به خودش گرفته بود.

آخرین بوسه رو ازش گرفتم ومثل هر شب توی جاسیگاری لهش کردم. 

لعنتی دوست داشتنی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

مشخصات يک پسر خوب

مشخصات یک پسر خوب (البته فقط واسه ی خند ست)
 
يک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گير نميدهد .
يک پسر خوب تا زمانی که يک خانم محترم کنارش نشته با سرعت بالای ۵ کيلومتر در سال حرکت نميکند .
يک پسر خوب زمانی که کسی ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از ۲ به ۴ ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند.
يک پسر خوب زمانی که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آيد.
يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روی بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشی نميکشد .
يک پسر خوب زمانی که تصادف ميکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد .
يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگی از راهداری و شهرداری خيابانهای شهر را متر نميکند .
يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود .
يک پسر خوب دکمه های پراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق
قفلی محکم ميکند .
يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوی شده و چشمش را به آسفالت ميدزد .
يک پسر خوب روزی ۳بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند .
يک پسر خوب بيشتر از ۵ دقيقه در دستشوئی نميماند . ( نکته کنکوری)
يک پسر خوب ۲ساعت در حمام آهنگ جواد يساری نخوانده وبرای همسايگان آلودگی صوتی ايجاد نميکند.
يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوی و برزن عرعر عشق نکرده و آبروی خانوادگی خود را نميبرد .
يک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نميکند .
يک پسر خوب از سن ۱۴ سالگش از پدرش پول تو جيبی نگرفته و خودش کار ميکند .
يک پسر خوب به جای اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر ۱۰۰ سالگی خود باشد .
يک پسر خوب اگر زبانم لال از افيون اينترنت استعمال و خدايی نکرده وب لاگ نويس شد بر حسب اتفاق از هر ۱۰ کامنت او ۹ عددش متعلق به دختران نيست .(ا ستثناء دارد البته...)
يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجای اصغر به او رامتين و نيما و ... بگويند .
يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسیه قرمز خال خال يشمی را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو و خشک خود را جر نميدهد .
يک پسر خوب هر روز ساعت ۶ بيدار شده و حد اکثر تا ساعت ۷:۳۰ سه نمونه از انواع رايج نان را تهيه و برای صبحانه به خانه می آورد .
يک پسر خوب اگر ۵ بار مکرراْ برای خريد از خانه يرون رفته و باز هم با يک لیست ۳ متری مواجه شد غرغر نميکند .
يک پسر خوب سر سفره دست به چيزی نمی زند تا همه سیر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غدا خوردن می نمايد .
يک پسر خوب تقاضای وسايل نا مربوطی از قبيل موبايل را از خانواده ندارد .
يک پسر خوب اسم شرکت در جشن تولد هايی که مشکوک به وجود جنس مونث هستند را نمی آورد.
يک پسر خوب تا قبل از سن ۳۰ سالگی فکر زن گرفتن را از سر خود بيرون ميکند .
يک پسر خوب تا قبل از ازدواج ۵۰ بار عاشق نشده و هر دفعه ادعای وحدت در عشق نميکند .
يک پسر خوب در صورتی که با نامزد خود بيرون رفت و کسی به خانم متلک گفت فورا با پليس ۱۱۰ تماس حاصل می کند.
يک پسر خوب برای احيای حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکیک مانند خر و
الاغ به کار نميبرد .
يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودمانی که عادت به بيان شوخی های نا مربوط از قبيل حراج لفظی عمه و همچين خواهر مادر هستند امتنا ميکند.
يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به ۱۳ ماه دهانش بوی تلفن نميدهد .
يک پسر خوب هر صدايی از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و ۶ متر به بالا نمیپرد .
يک پسر خوب هيچ گاه بوی عطر مشکوک از قبيل زنانه نميدهد .
يک پسر خوب برای رفتن به مراسم خواستگاری لااقل دو عدد مينی بوس تهيه ميکند.
يک پسر خوب موقع رفتن به خواستگاری برای نشان دادن عظمت خانوادگی گذشته از تمامی فاميل های درجه ۱-۲-۳-۴ و الی آخر از آقا رضا بقال محترم محله٬ حاج علی قصاب محترم و
 ما بقی کسبه محل به دليل دارا بودن تجارب بالا دعوت بعمل می آورد .
يک پسر خوب برای شروع زندگی مشترک نياز به عشق و محبت دو طرفه نداشته و فط کافيست عمه خانم بزرگ فاميل تائيد کنند دختر شمسی خانم خاله مادرشون دهانش بو نميدهد و شوهر داری بلد است .
يک پسر خوب رای حفظ حرمت فاميل عظيم الشان پا روی عشق و دلش گذاشته و با دختر عموی ناف بريده اش که به خواست خدا دماغش به قاعده چماق و هيکلش به سان خرس است مزدوج ميشود .
يک پسر خوب عيد به عيد يادش نمی افتد که بايد دندانهايش را مسواک بزند و اين کار را هر شب انجام ميدهد .
يک پسر خوب در کلاس درس و در حضور تنی چند از خانمهای محترم شستش را تا انتها در دماغ مبارک فرو نمي کند و يک چرخش دورانی به آن نميدهد .
يک پسر خوب برای بيرون رفتن از خانه ۳ ساعت جلوی آئينه نايستاده و بزک نميکند .
يک پسر خوب بجای سوار شدن به خط واحد پشت سر آن ميدود تا هم بدنش سالم بماند و هم صرفه جويی اقتصادی کرده باشد .
يک پسر خوب تنها جوکهايی را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت ارشاد اسلامی٬وزارت بهداشت٬ وزارت مبارزه با تبعيضات استانی و ... باشد .
يک پسر خوب در جشنهای فاميلی جو گير نشده و نمي رقصد تا ابروی کل خاندان رابر باد دهد .
يک پسر خوب در مهمانی های خانوادگی نوشدنی های غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمی و کتبی پدر محترم استعمال ميکند .
يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواری کردی چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمیپرد .
يک پسر خوب تنها برای رضای خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهری و برون شهری هر کجا که دختر خانم يا خانمی را در رده سنی ۱۸ تا ۲۸ سال ديد سوار کرده و به مقصد می رساند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

ده ثانيه تا انتها

 ده ثانيه تا انتها، پايوني بي سر و صدا
 بي خبر از هر شب و روز، من و يه شمع نيمه سوز
 يکي گذشت از ثانيه ،نه تای دیگه باقیه
اي کاش تو لحظه اي که رفت ميديدمش يه بار ديگه
اون دور بود و تو حسرتش ثانيه ها که مي گذشت
اي کاش تو اين یک ثانيه مي بودنش نميگذشت
ساعت ميگه دو ثانيه، هشت تاي ديگه باقي
يه عمر نشستم منتظر کي ميگه اينا بازيه
فقير بودن جرم منه، عاشق بودن تنها گناه
 يه عمري چشم به در بودم اين و خرابم چشم به راه
ساعت بازم بهم ميگه سه  ثانيه رفته ديگه خبر داري چه زود گذشت مونده فقط هفت ثانيه
هي با خودم گفتم مياد اميدت و ندي به باد داد
داد ميزدم پس کي مياد کسي جوابم و نداد
من موندم و دو ثانيه ازم فقط اين باقيه ثانيه
ثانيه پشت سر هم رفتن تا شیش شد هفت و هشت
لحظه تو گوشام داد ميزد هشت ثانيه ازت گذشت
من موندم و دو ثانيه ازم فقط اين باقيه، هنوز نشستم منتظر چشم اميدم ساقي
آي اي خنک باد سحر واسش ببر تو اين خبر
 بگو که من تا آخرين خيره بودن چشام به در
 ثانيه نه هم که رفت مونده فقط یک ثانيه سرت سلامت نازنين از من يه لحظه باقيه
قسمت نشد ببينمت شايد که لايق نبودم
منتظرت موندم يه وقت نگي که عاشق نبودم
ثانيه ده گل ياس راحت شدم ديگه خلاص
زاد شدم بيام پيشت بي واهمه چه بي هراس
قشنگترين ثانيه هام اين ده تا بود که زود گذشت
روياي شيرين بود و بس
 چون با خيال ، چون با خيال
تو گذشت
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

من تو رو چند تا دوست دارم

من تو رو چند تا دوست دارم
 

نجوم نخوندم , ولی

می دونم تو هفت آسمون یه ستاره ندارم...

**********

فیزیک نخوندم , ولی

می دونم « هر عملی را عکس العملی است...»

غیر از عشق من به تو

و می دونم که

واحد اندازه گیری عشق , ژول و کالری و وات و... نیست

**********

زیست شناسی نخوندم , ولی

می دونم قلب همون دله

که می تونه برای یه نفر

تنگ بشه

یا تندتر بزنه

**********

شیمی نخوندم , ولی

می دونم اگه عشق نباشه

ملکول های هیدروژن و اکسیژن نمی تونن اینقدر محکم همدیگه رو فشار بدن

که اشک جفتشون در بیاد

**********

راستی ؛

تو گفتی ریاضی خوندی ؟

اگه راست می گی

بگو ببینم


من تو رو چند تا دوست دارم !؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 7:18 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

هر چی بخوای همون می شم

 
 
به خاطر دلم شده یک شب بیا به خوابم برای لحظه ای شده بیا بمون کنارم
نکنه یک روز بری سفر بری یک روزی بی خبر دلم می گیره نازنین بیا منو با خود ببر
هر چی بخوای همون می شم برات می مونم همیشه
اگه بگی دوستم داری هر چی بخوای همون می شه
 
به خاطر تواز خودم از همه دنیا می گذرم دنیا چیه به خاطرت از دل جونم می گذرم
هر چی که عشقه با نگام نثار چشمات می کنم گلهای دنیارو همه نثار دستات می کنم
هر چی بخوای همون می شم برات می مونم همیشه
اگه بگی دوستم داری هر چی بخای همون می شه
 
ستاره های آسمون کمه بریزم رو سرت عطر یک دنیا گل سرخ می گیرم از عطر تنت
خورشید و ماه و می گیرم از آسمون اون چشمات دنیارو آتیش میزنم با حرم داغ نفسات
هر چی بخوای همون می شم برات می مونم همیشه
اگه بگی دوستم داری هر چی بخوای همون می شه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

پس کی میای

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

باور نکن

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

پنجره

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

رفت تا ......

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان:"یواش تر برو من می ترسم."

مرد جوان:"نه اینجوری خیلی بهتره."

زن جوان:"خواهش می کنم من خیلی می ترسم."

مرد جوان:"خوب اما اول باید بگی دوستم داری."

زن جوان:"دوستت دارم.حالا میشه یواش تر برونی."

مرد جوان:"مرا محکم بگیر."

زن جوان:"خوب حالا میشه یواش تر برونی"

مرد جوان:"باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بگذاری

اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه"

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه افرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود . بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت وخواست تا اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 
 
 
 
 
  مسافر به انتظارت خواهم ماند ، تا ابد برای هميشه.
  زيرا می دانم به سوی من باز خواهی گشت . پس با همه
  توانم تلخی اين انتظار را تحمل خواهم کرد . به انتظارت خواهم
  ماند زيرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد.
  قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است.
  حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد به انتظار
  می نشينم ، شايد روزی صدای پايی را بشنوم که از آن تو باشد . .
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

نمی آیی؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

این شبیه کیه اگه گفتین؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

بابا آروم باش

 

 

 

بابا آروم باش

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

عاشقانه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

ساندویچ

عشق مثل ساندویچ می مونه. دونفری که از دو طرفش شروع به خوردن می کنن، وقتی بهم میرسن می بینن تموم شده.

به نظر شما این تشبیه درسته؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

فرشته

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

شد شد نشد نشد:

                             اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست

يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري

يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدير يا قضاست

تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند

عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان مي که تر کنند دماغي به روز غم

يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامي به شاهراه مرادي بگستران

اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد

يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش

صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

چرا

 


چرا آقایون زودتر از خانم ها میمیرند؟

این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم:

-اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید.
-
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید

-اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
-اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید

-اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
-اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید

-اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
-اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده

-اگر به او بگویید که چقدر زیباست...این نشان دهنده خواست های جنسی شماست
-اگر سکوت کنید و چیزی نگویید...این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند

-اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
-اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید

-اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
-اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است

-اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
-اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند

-اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید...منحرف هستید
-اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند

-اگر از آنها بخواهید که موهای پایشان را تمیز کنند و هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید
-اگر نخواهید...شما اصلا رمانتیک نیستید

-اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
-اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید

-اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
-اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید

-اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
-اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید

-اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
-اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید

-اگر او را زیاد بخواهید...شهوتران هستید
-اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است

در نهایت...مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند!

 30 واقعيت پنهان در مورد مردها...

 

 

30 واقعیت پنهان در مورد مردها

1- چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بي خيال فقط می خندند

3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند

5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند

7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند

9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

10- 2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
1- فکري ندارند   2- کاری ندارند

11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست

12- اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد

13- آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد

14- یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق

15- برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد

16- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"

17- تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند

18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم"

19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها

20- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند

21- چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند

22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند

23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

24- رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسي صحبت نمی کند

25- چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند

26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم

27- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند

29- فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید

30- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند

البته به من قول بدهید که اين مقاله را زياد جدي نگيريد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

کاریکلماتورهای از حسین ریشهری

  • خون دماغ شده ام ستاره شناس نیستم.
  • و بهره برداری چند سد جدید برای اشتغال جوانان...
  • تمام سکه هایی که توی دستم ریختند تف بود.
  • می ترسید چشم هایش را باز کند شامپو توی مغزش برود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

مغرور

SALAM

KHOSHGEL KHOSHTIP

JIGAR KHOSH`HEYKAL

 NANAZ MEHRABOON

DOOST DASHTANI
KHOB BEHTARE DIGE

AZ JOLOYE AYENE

 BERAM KENAR

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

يا مهدي (عج) مددي

 

 

 

 رساله‏اي كه نوشتم ز اشك ناز فروشم

نه شد كه بر تو فرستم نه شد كه باز بپوشم

 گناه و درد به يك سو غم فراق به يك سو

تمام عمر دو بار گران نشسته به دوشم

 گلايه هست و ليكن نمانده حال گلايه

تو درسئوال بكوش و مبين چنين‏كه‏خموشم

 ز پاي گرچه بيفتم وصال تو ندهد دست

ولي چه چاره كه بايد تمام عمر بكوشم

 اگر چه بي كس و كارم اگر چه هيچ ندارم

به عالمي سر مويي ز زلف تو نفروشم

 قسم به ديده جوشان قسم به خانه بدوشان

كه تا نيامدنت جز به خُمّ اشك نجوشم

 به حال بي كسي من كسي نكرد عنايت

ثمر نداد فغانم، اثر نكرد خروشم

 دل گرفته علاجي بغير گريه ندارد

من آن علاج به دستم من آن پياله به دوشم

 چگونه هست ميسّر كه راني از در لطفت

مرا كه قيد تو بر گردن است و حلقه به گوشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 

 

 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم.
نهايت هر چيزي همين ۱۰ تا بود.
از بابا بستني که مي خواستم ۱۰ تا مي خواستم. مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم و خلاصه ته دنيا همين ۱۰ تا بود و اين ۱۰ تا خيلي قشنگ بود.
ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟ نهايت دوست داشتن چندتاست؟
انگار خيلي هم حريصتر شدم ۱۰ تا بستني هم کفافمو نمي ده !!!
اما مي خوام بگم دوست دارم .... مي دوني چقدر؟
به اندازه ي همون ۱۰ تاي بچگي.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

عزيزم!ديروزبعدازظهرتوي خيابان ديدمت

 

 

 

 

 

عزيزم!ديروزبعدازظهرتوي خيابان ديدمت.
توي آن راهبندان تو يكي را سواركرده بودي وبي خيال به طرف جنوب مي رفتي و همه به تو ميخنديدند.
ازدست اينها ناراحت نشو.اينهابه همه چيزوهمه كس مي خندند.اينهارانمي شودشناخت،حتي اگرهزارسال رويشان تحقيق كرده باشي.
اينها به همان اندازه در استقبال ازيك قهرمان فوتبال،غيرمنتظره اندكه درتشييع يك زن مطرب.
بايديك ماموربگذاري سرقبرمطرب تايكدفعه نصفه شبي اززيرخاك درش نياورندكه ببرندبگذارندتوي موزه هاي تاريخ.
من خيلي به چشمهايت نگاه كردم.گفتم ازخنده اينهادست وپايت راگم نكني يكدفعه.
ديدم توي چشمهايت پاسخي نيست.فقط كارخودت راداشتي مي كردي.ازلابلاي ماشينهاوقهقهه ها راهت راپيدامي كردي.
من پيداكردن راه را بايداز تو يادبگيرم.قول ميدهم عزيزم!
عزيزم!مي دانم روحيه توزرورقي نيست كه باچندتاخنده مسخره بروي نهيليست شوي،ازمردم ببري.
به حقوق حيواني ات زيادفكرنكن.ازپادرمي آيي.به جايزه انجمنهاي حقوقي فكرنكن كه مثلا((گورخربلورين))صبوري رابه توبدهند.پشت سرت حرف درمي آورند.همين كه چشم هاي سياهت درتاريكي آن طويله ويلايي ميدرخشد،كم ازفانوسي نيست كه آينده رابه من نشان دهد.
اگراين نهيليست هاهم ازبي اعتباري دنيا توي گوشت خواندندكه مثلا دستت را بكن توي پريز برق يابروتوي اتاق گازيامثلابه غكرصندلي وطناب باش،بگوكه اولاطويله ما((پريز))ندارد ثانياگازهااتاق ندارندثالثا صندلي نمي تواندسنگيني مراتحمل كند،بگومن توي عمرم روي صندلي ننشسته ام.ازداروهاي((آرسنيك دار))هم صرف نظركن.همه اش را اون يارو خورد.
بهشان بگوتا شبدر هست زندگي بايد كرد.
آنهاحرف ازخودكشي دسته جمعي مي زنند.مي خواهند توراازراهت منحرف كنندولي خودشان يك روزباشلواربدون اتوبيرون نمي روند.خودشان بخاطريك ميز،يك تومان،يك ماموريت،يك سخنراني ويك سكه خودشان رامي كشند.
نه اينكه بكشندواقعا،بلكه هرجورتحقيري رامي پذيرند.مي گويندماعرضه خودكشي نداريم.تومواظب باش آن گوشهاي عظيمت(ماشاءالله)بدهكاراين حرف ها نباشد.خودشان مي گويندكه اين دنياارزش نداردوپوچ است،بايدهرچه زودتررفت ولي بخاطر يك موبايل،يك ماشين،يك خانه،يك زن،ويك...يك عمرتقلامي كنند.اگربه توگفتندكه سم هايت رابكن توي پريزبرق،يكدفعه خرنشوي حرفشان راقبول كني.
اگرقرارباشد شماها ساده باشيدونسلتان وربيفتدمن اين((زندگي بانخبگان))را((دوزار))قبول ندارم.اينهاكاري كردندكه برادران راه راه پوش توگورشان رابكنندوبروندتوي جنگلها گم شوند.شماهاهم مثل آنهاپا پس نكشيد.
بمانيد ومبارزه كنيد.به خاطرحيثيت خودتان.به خاطر من كه دوستت دارم.عزيزم شمابايديك كارديگري هم بكنيد.
بايدباتكنولوژي تمدنهاراه بياييد.مثلامسواك زدن ودوش گرفتن را يادبگيريد.خودتان راآرايش كنيد.ميداني اگرمثلاسورمه غليظ بكشي چقدرچشمهايت خاطرخواه پيدامي كند؟پالانهايتان رابامدروزتطبيق دهيد.مثلاتوي طويله دستگاه كارت ورودوخروج بگذاريد.ازاينترنت استفاده كنيد.ببينيدمثلاهمنوعانتان درقبرس چه رنجي مي كشند حمايتشان كنيد.
براي خودتان تجمع ونشريه ترتيب دهيد.دلم ميخواهدكاربه جايي برسدكه اگرتاحالا ماهاسوارشماهامي شديمروزي برسدكه شماهاسوارماهاشويد.
اين،عين عدالت است!يكدفعه نروي كتابهاي نيچه رابخواني،مانويسنده خردرجهان كم نداريم،برويدآثارآنهارابخوانيد.
آموزش زبان
اصلاچشمهاي تويك((رمان))است عزيزم.
دلم برايت به اندازه يك فندق شده.شبهاازدريچه تويله به ماه نگاه كن،من هم ازمهتابي خانه مان به ماه نگاه مي كنم.
مي دانم بلاخره نگاه واحساسمان يك جايي به هم گره مي خورد،دوستت دارم.دوستم داشته باش.خيلي بيشتراز شونصدتا!

 

 

 

¤

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

چشمهایش

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

 
 از من مخواه که احساسم را لابه لای کتابهايم پنهان کنم .کاغذ های
  سپيد من امشب دگرگون اند . صدايم به صدای خفيف برگهايی که
  آخرين سرود زندگی را زير پای رهگذران خسته زمزمه ميکنند،گره
  می خورد . کاش مثل هر شب می آمدی و قطعه ای از ماه را با خود
  می آوردی . آخه نگاه تو و رايحه حرفهايت به من عمری دوباره
  می بخشد . . .
  صدای تو کليد همه دروازه های ابری است . کنار من بنشين و حرف
  بزن تا هيچ دروازه ای بسته نماند .
  می خواهم خودم را از اين همه کلمه بتکانم ، اما آيا شور و شوق
  کودکانه من که در فضا معلق مانده است ، می تواند احساسم را به
  تو بگويد ...!؟؟
  به چشمانت قسم ، پيش از خلقت پرندگان ، هر روز دلم به سوی تو
  پرواز می کرد تا خورشيد های تازه را ببينددد . .
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

همایی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

سهراب

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

یه دل شکسته دارم کی میخره

 

 

 

 

از دوستم شنیده بودم  یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خرن.

آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم ، تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک ،

تابلو مغازه خیلی قدیمی بود طوری که اصلآ معلوم نبود چی روش نوشته

فقط کلمه «قلب» و یه کلمه که تنها نصفش پیدا بود « ابد... » که اونم به هزار مصیبت

می شد خوندش ، صاحب مغازه یه پیرمرد بود که روی یه صندلی چوبی و قدیمی نشسته بود و  داشت با زحمت با یه تکه نخ محکم یه قلب تیکه تیکه شده رو وصله میزد !

 وای چه قدر قلب اونجا بود !!!  

با اینکه به نظر قدیمی و کهنه می اومدن اما خونی که از شکافهای اونا بیرون می اومد هنوز تازه بود ...

رفتم تو ...

- سلام ،

یه دل آوردم واسه فروش

پیرمرد بدون اینکه حتی نگاهی به من بندازه پرسید :

- چند بار شکسته؟

- مگه مهمه؟

- بله، هر چی کمتر بهتر

- با اینها چیکار میکنی؟

- مگه نمیبینی؟

- آره خوب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟

- بده اون دلتو ببینم چند می ازه

قلبم و گرفتم کف دستم ... پیرمردبدون توجه به لرزش انگشتام اون وگرفت و در حال ورانداز کردنش زیر لب یه چیزایی زمزمه کرد:

- این دو تا درست میشه، این یکی خیلی بزرگه...

یه مرتبه سرش و آورد بالا پرسید :

- دل خودته یا پیداش کردی؟ از کسی خریدی؟

- نه مال خودمه ، چند میخریش؟ 

- قیمتی نداره.

- من اگه بخوام یکی ازت بخرم چند میدی؟

- بستگی داره.

- به چی؟

- کدومش رو بخوای

- مثلآ اون

- فروشی نیست

- چرا؟

- عتیقست ... !

- مال کی بوده؟

- مجنون

- خب اون

- فروشی نیست

- آخه چرا مگه مال کیه؟

- سواد داری زیرش نوشته که ... فرهاد

- خب اون چی؟

- اون اصلآ فروشی نیست

- مال کیه؟

- مال خودمه

- حالا مال منو چند می خری؟

- مال تو ... یه آهم نمی ارزه !

چشام از کاسه زد بیرون،آخه چرا؟

- قلبت خیلی وصله داره ...!

چند جاش هم اصلآ درست نمیشه

 آدم معروفی هم که نیستی

- خب نیستم ولی عــــاشق که هستم

 پوزخندی زد و گفت:

- عاشق ... !

این قلبهایی رو  که میبینی همه مال عاشقایی هست که از عشق حقیقی مردن ،

تو هنوز خیلی تا این عشق فاصله داری ،

نه ، قلبت به دردم نمی خوره ...!

پیرمرد این و گفت و با سردی دلم و گوشه ای گذاشت ،

  دلم و بر داشتم و  تو راه برگشت همش به جمله های آخر پیرمرد فکر میکردم « عاشق ... ؟! این قلبهایی رو  که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن ، ... تو هنوز خیلی تا این عشق فاصله داری ، قلبت به دردم نمی خوره ... به دردم نمی خوره...! » 

خونه که رسیدم یه راست به اتاقم رفتم و  رو تختم دراز کشیدم .

  قلبم هنوز توی دستام بود ... یه هو احساس کردم خیس شده ، خوب که نگاه کردم دیدم یه آب زلال مثل قطره های اشک داره ازش میچکه ! تا اون روز صدای قلبم و نشنیده بودم ، بهم میگفت : چرا می خوای منو بفروشی؟ اصلآ تو چرا اینقدر احساساتی هستی که من و اینطوری شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجیح میدی ، هیچ وقت به فکر من نبودی . اونجایی که بخاطر رفتن کسی که هیچ توجهی به تو نداشت من و زیر پاهاش گذاشتی که نره ، اصلا به فکر من بودی ؟! تو که من و دوست نداری چه طوری انتظار داری کس دیگه من و دوست داشته باشه ؟!حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشتش .اما تو ... !!!

دیگه نمی تونستم حرفاش و بشنوم صورتم و بی اختیار به طرفش بردم اما اون دیگه تو دستام نبود ...!

از خواب پریدم عرق کرده بودم و چشام پره اشک بود ... دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار میکردم ... دوسِت دارم ... دوسِت دارم ...

دیگه هیچ وقت نمی ذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفتـــه

نمیذارم دیگه هیچ وقت زیر پای کسی له بشی نمی ذارم... نمی ذارم ...

قلبم تند تند میزد ، طپشش اینبار چقدر برام دوست داشتنی بود ، چیزی که تا اون موقع هرگز پی به ارزشش نبرده بودم ، سرم رو روی بالش گذاشتم دلم می خواست دوباره قلبم و توی خواب ببینم تا بهش بگم چقـــــــــدر دوسش دارم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

خدای من

 

 

 

هنگامي كه به آسمان آرام و خاموش شب تنهايي نگريستم
خزيدن امواج اقيانوس عشق را در ميان رگ هايم احساس كردم
عشقي به مسافت راه بي نهايت !!!
عشقي به لطافت خارهاي بيابان !!!
عشقي به زبري گلبرگ هاي گل سرخ !!!
عشقي به جاي قدم هاي روي ساحل موج زده !!!
خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است...
خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد...
خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده...
خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده...
خدايا گم شده ام... كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها بازقدم برداريم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

سایه

 

 

سالهاست كه از اين سايه مي ترسم...مي دانم اخر مرا لو ميدهد
مي خواهم خودم را در تاريكي گم كنم اما او به دنبالم مي ايد ...با چراغي در دست.
مي خواهم اينه وجود خويش را بشكنم تا او به تصويرم نرسد ...مي خواهم نا پيدا ترين پيدا باشم.
اما او با صداي سكوت به من مي گويد :تو متعلق به كوير تشنه اي هستي كه بوي هيچ گلي را با خود نداري...پرنده غريبي هستي كه اواز زندگي را نمي داني...قاصدك گمشده اي هستي كه كسي تو را به دور دست ها به سوي هيچ اشنايي فوت نكرده است!!!
در حيرتم چرا نمي توانم از اين سايه بگريزم؟
مرا در باغ بزرگي حبس كرده كه ديواري ندارد و در ان گلهاي سياه در افتاب مي شكفند و بدون ريشه با باد به پرواز در مي ايند ...
مي خواهم درخت زندگي ام را از اين باغ فراري دهم تا از ساقه هايش اشيانه مهر بسازند و زير سايه اميدش بياسايم.
يا شايد با ريشه هايش قفسي بسازم و سايه را در ان زنداني كنم ولي بايد يادم باشد ميله ها تنگ در تنگ هم باشند مبادا كه او در بي خبري من فرار كند و باز سالها در پي من بدود.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

عظمت عشق


روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردندخوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.  دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بياید تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

1- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو . بلکه برای شخصیت که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

2- هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3- اگر کسی تو را آن طور که تو می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو با تمام وجودش دوست ندارد.

4- دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

6- هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی , چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

7- تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد همه دنیا هستی.

8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند مگذران.

9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بدین

 ترتیب وقتی یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی.

10- به چیزی که گذشت غم مخور , به چیزی که پس از آن خواهد آمد لبخند بزن.

11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش به

 کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

12- خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی , قبل از اینکه شخص دیگری را

 بشناسی و توقع داشته باشی که او تو را بشناسد.

13- زیاده از حد خود را تحت فشار مگذار. بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که توقع نداری.

..................................

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

خدایا

هنگامي كه به آسمان آرام و خاموش شب تنهايي نگريستم
خزيدن امواج اقيانوس عشق را در ميان رگ هايم احساس كردم
عشقي به مسافت راه بي نهايت !!!
عشقي به لطافت خارهاي بيابان !!!
عشقي به زبري گلبرگ هاي گل سرخ !!!
عشقي به جاي قدم هاي روي ساحل موج زده !!!
خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است...
خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد...
خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده...
خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده...
خدايا گم شده ام... كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها بازقدم برداريم
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 7:16 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

به خاطر هيچ

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟

با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو  بهش گفتم به خاطر هيچكي

ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟

با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي

پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت:

به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

همه بغضشون گرفته

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟

ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟

روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟

چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟

نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف

عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد

من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه

چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟

مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم

دل تو واسه مويه پريشون نمياد

دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف

از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد

تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي

درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد

صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره

اما با غم نجيب روي ناودون نمياد

دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني

تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد

عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز

يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد

نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم

هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد

زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم

طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد

گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه

که قد اشکاي من از رود کارون نمياد

گاهي وقتا با خودم ميگم شايد ميخواد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد

اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه

پس با يه خواهش آسون نمياد

تو نامه آخري کلي دليل اورده بود

مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد

لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

به انتها

 

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم        

 به انچه که ارامشي بزرگ است

در نهايت تصويري عاشقانه                

به دنبال نگاهي عاشق اما محروم

تصويري که سهمي از ان نداشتم          

فقط حس مي کردم ارامشي بزرگ است

پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد  

از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟

که از هوي و هوس راهش جداست     

ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد

انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد 

بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود

از جنس باران که مرا جان بخشيد 

از باران هم پاکتر مگر مي شود بود

گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد  

مرا از عشق سيراب کند

اين احساس که از اسمان باريد     

از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز

و حالا من هم قدري پاک شده ام     

تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد

نگاهت ،بيانگر راز دلت نبود !
کاش اينچنين بود ....نمي دانم
رفتنت را ،به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟صداقتم ؟شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !من که تو را
بارها و بارها از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم که مـــــــــــــــرا
براي هميشه تا ابد و قيامت
ترک کرده اي !.....
چگونه ؟

چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  |