تبليغاتX
یادداشتهای من

یادداشتهای من

یادداشتهای یک آدم بیکار و بی عار!!

چیزهایی که نگفتم

 

 وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزيزم اين کار را نکن

نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که میکنم

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به

همراهت

 

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام

چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

right click>show picture
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

مرام خدا

 حکایتی از زبان حضرت مسيح (ع) نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند)).

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )).

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم)).

مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند)).

شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين تنگ نظرها برپا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

نامه ای به تنها دوستم


سلام ای خدای مهربان
میدونی که دوستت  دارم 
می دونی که تنها تورا دارم
خدایا دلم تنگه می خوام  کمی از بزرگیت بنویسم.
می دونم خیلی بزرگی
اما خدا بعضی ها درک  نمی کنند عظمت تو را.
خدایا وقتی به کوه می روم و  استواری کوه را می بینم
دلم می خواد داد بزنم
بگم خدایا فقط  تو بزرگی
بگم خدا خیلی دوست دارم
و برای ابراز دوست داشتنم دورکعت  نماز شکر روی قله کوه می خوانم
خدایا تو که اینقدر بزرگی  چرا بعضی ها شکرت نمی کنند
چرا دایم ناشکری می کنند
خدایا کوه  را آفریدی
تا عظمت خود را به ما ثابت کنی
خدایا وقتی فکرش  را می کنم تمام بدنم مور مور می شود
نمی دانم چرا  شاید باز هم درکت نکرده ام.
می دانم هیچوقت درکت نمی کنم
خدایا  چرا کوه را آفریدی؟
مگر احتیاج بود.
نمی دانم شاید خواستی که ما  کوه تو را فتح کنیم و به دین
وسیله کمی احساس بزرگی  کنیم.
بگیم بابا ما کوه را فتح کردیم پس خیلی بزرگیم .
ولی  میگویم نه ما هنوز خواریم و کوچک و ضعیف.
چرا؟
برای اینکه وقتی  قله ای را فتح می کنیم
به جای آنکه به عظمت تو  پی ببریم
بدتر مغرور می شویم
آخه چرا؟
مگه خدا ما از نطفه ای  نجس و کثیف بوجود نیامده ایم؟
مگر ما از پست ترین جای  مرد و زن به دنیا نمی آییم؟
پس چرا ای خدا    مغرور  باشیم
مگه خدا غرور بزرگی است؟
پس اگه خدا غرور  بزرگی می آورد 
پس تو هم باید مغرور باشی.
خدایا هروقت گناهی  انجام دادم بعدش تو را به یاری خواستم و توبه کردم
خدایا  هر وقت آرزویی داشتم دستم را رو به آسمان بلند کردم  و آرزو کردم و تو هم آن را برآورده کردی
 و  اگر برآورده نشده پس حکمتی در آن بوده.
خدایا به عظمتت قسم  پست ترین انسانم بدترین انسان.
می دانی چرا؟
برای آنکه بعضی وقتها غرور  به من دست می دهد.
و بعضی وقتها برای آنکه عشقم را  از دست داده ام گریه می کنم.
و این برای من که  می گویم خدا دوست من است قابل قبول نیست.
می دانم اما  خیلی بدبختم.
چون تورا در لحظات سخت زندگیم فراموش می کنم
و به  خاطر به دست آوردن بنده ای که از دستش داده ام  دستم را جلوی کس و نا کس دراز کرده ام.
خدایا می  دانم بزرگی
اما چه کنم که بعضی وقتها شکرت نمی کنم 
ناشکری  هم نمی کنم
چون می دانم 
اگر من فکر کنم چون از  دستش داده ام پس خدا دوستم ندارد
به نظر من       من خدا را خیلی وقت پیش از دست  داده ام.
چون خیلی نا مردی و نامرادی از روزگار دیده ام.
پس  یعنی من خدایی ندارم.
خدایا به خاطر حرفهایم من را ببخش.
من ناشکری  نکردم درد دل کردم.
خدایا به استواری کوه قسم می خورم چون  همان کوه استوار باشم.
خدایا به همان کوه قسم می خورم مغرور  نباشم
چون اگر کوه مغرور بود بعد از آنکه ما فتحش کردیم
باید  به شن و ماسه تبدیل می شد.
پس کوه مغرور نیست.
خدایا کمکم  کن که هر گز مغرور نشوم و تو را از یاد  نبرم.
خداوندا کمکم کن تا مانند کوه استوار باشم و هرگز کمرم  به خاطر 
مشکلات زندگی خم نشود.
خداوندا کاری کن که فقط روبه  تو رکوع و سجود کنم نه برای بندگانت.
خداوندا من را محتاج  هیچ بنده ای نکن
چه بنده خوب و چه بد.
خدایا در شب  فقرم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان.
خداوندا سختی های زندگیم را دوبرابر  یا چند برابر کن
تا بتوانم خود را محک بزنم و کمی  به عظمت تو پی ببرم.
خداوندا ای کاش انسانها عظمت تو را  درک می کردند
آن وقت می فهمیدند که موجودات ستمگر و بی  ارزشی هستند
وشاید دیگر دل شکنی نمی کردند.
اگر به عظمت تو پی  می بردند
دیگر هیچ هیتلری قد علم نمی کرد
دیگر هیچ صدامی جرات  آدم کشی را به خود نمی داد
خداوندا وقتی فکرش را می  کنم می ترسم و انگار می خواهم دیوانه شوم
چون مغز من  گنجایش این همه بزرگی را ندارد
خداوندا به امید روزی که همه  غرور ها شکسته شود 
و مردم بفهمند که اگر کوهی را  فتح کردند یا کار عجیبی کردند باید بیشتر شرمنده شوند چون:
هر  کاری که می کنند چه اکتشاف  و چه اختراع بالاتر  از آفرینش انسان و حیوانات نیست
اگر توانستند حتی جمله ای چون  آیه های قرآن تو بیاورند
یا اگر توانستند حتی مورچه ای چون  مورچه ای که تو آفریننده آن هستی بسازند
که هرگز نمی توانند  باز هم باید به کار خودشان شک کنند.
چون تو هستی که  آنها را آفریده ای حتی آن دانشمندش را
و تو هستی که  مراقب اعمال ما هستی
خداحافظ تنها ترین دوست من.
 
 
خدایا دستم را  بگیر و کمکم کن تا شاید بتوانم انسان باشم و عاشق
 
خدایا  می دانم انسان بدی هستم
بنده ناسپاسی هستم
اما خدایا تو بخشنده ای  
تو کریمی
تو رحیمی و رحمان
پس خدایا من را ببخش و کمکم  کن
خداوندا باز هم می گویم
 
                 (((((((((((دوستت دارم  و می پرستمت))))))))))))
 
عشق تنها چیزی است که به انسان توان رویارویی  با مشکلات را می دهد . 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

كوهنورد

کوهنوردكوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند . 
او  پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد  داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و  افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي  انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته  رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه  چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ،  به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد  ... 
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد . سياهي شب  همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند... حتي  ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...  
همان‌طور كه بالا مي‌رفت ، در حالي كه چيزي به فتح  قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر  چه تمام‌تر سقوط كرد ........ 
سقوط همچنان ادامه داشت و او  در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و  بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد . داشت فكر مي‌كرد چقدر  به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به  دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و  هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع  از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت  ، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند : 
خدايا كمكم كن  ... 
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه  مي‌خواهي ؟" 
- نجاتم بده . 
- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم  نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات  دهي . 
- پس آن طنابی را که به دور کمرت  حلقه شده ببُر . 
براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد...  مرد با خود فکر کرد: 
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت  حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! " 
بنابراين تصميم گرفت  با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به  دور كمرش شود ... 
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد  كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه  طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو  متر با سطح زمين فاصله داشت ! ! 
و ما ...؟  ما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

70 سال

تنها چند روز از آفرينش دنيا ميگذشت و خداوند براي هر  کدام از بندگانش طول عمر تعيين ميکرد.الاغ آمد و پرسيد :من  چه قدر بايد عمر بکنم؟
خداوند جواب داد:30 سال،آيا اين براي تو  کافي است ؟
الاغ ناليد:آخ،اين مدت بسيار زيادي است،زندگي من سخت است،کمر  من از بارهايي که صبح تا شب ميکشم و ضربه هايي  که به عنوان دستمزد کارم دريافت ميکنم درد ميکند.نگذار که من  با اين وضع مدت زيادي زندگي کنم.
خداوند گفت:خيلي خوب،پس من از  عمر تو 18 سال برميدارم و تو بايد
تنها 12 سال زندگي  کني.
الاغ راضي رفت و سگ آمد،خداوند به او گفت:براي الاغ 30  سال زياد بود،ولي اميدوارم که تو مشکلي در اين مورد نداشته  باشي.
سگ جواب داد:آيا واقعا" ميخواهي که من اين همه زندگي کنم؟تو  ميداني که من چه قدر بايد راه بروم،پاهاي من نميتوانند 30  سال چنين چيزي را تحمل کنند و وقتي پير بشوم و  صدايم و دندانهايم را از دست بدهم،فقط ميتوانم مواظب باشم که  بچه ها مرا کتک نزنند.
سگ حق داشت و به همين دليل  خداوند به او تنها 12 سال عمر داد.
بعد از آن نوبت  ميمون شد.خداوند به او گفت:تو که حتما" دوست داري 30 سال  عمر کني،تو نبايد مثل الاغ کارکني و يا مانند سگ بدوي.تو  هميشه سرحال هستي.
ميمون ناليد:آه،اينطوري به نظر ميرسد ولي حقيقت چيز ديگري  است.من 
هميشه بايد بامزه و شاد باشم تا مردم به من  بخندند.وقتي سيبي به من ميدهند و من گاز ميزنم ترش است.تمام  اين به اصطلاح تفريحات مرا افسرده ميکند.نه،چنين چيزي را نميتوانم 30  سال تحمل کنم.
خداوند خواست که براي ميمون زندگي را آسانتر کند،بنابراين  تنها 10 سال به او عمر داد.
آخر از همه نوبت به  انسان رسيد،سالم و شاد.
خداوند به او گفت:تو بايد 30 سال زندگي  کني،آيا اين برايت کافي است؟
انسان فرياد زد:چرا وقت به اين کوتاهي؟درست  وقتي که خانه ام را ساختم،وقتي که درختانم را کاشتم،وقتيکه نتايج  و ميوه هايم به ثمر ميرسندو وقتي که با کار سنگينم  چيزي به دست آورده ام بايد بميرم؟اوه نه ،خواهش ميکنم که  وقت زندگي من را طولاني تر کن.
خداوند گفت:خيلي خوب اگر ميخواهي18  سال از زندگي الاغ را مي تواني به عمرت اضافه کني.
انسان  جواب داد:اين هنوز کافي نيست.
خداوند با بي حوصلگي گفت:خيلي خوب،ميتواني 12  سال از عمر سگ را هم داشته باشي.
انسان فرياد زد:هنوز خيلي  کم است
خداوند گفت:بسيار خوب،10 سال از عمر ميمون را هم به  تو مي دهم،ولي بيشتر از اين خبري نيست.
انسان رفت ولي گويا  هنوز از طول مدت عمرش راضي نبود.
فرشتگان به خداوند که با  پوزخندي رفتن انسان را مشاهده ميکرد،نگاه ميکردند.
خداوندگفت:و از اين 70 سال  تنها 30 سال مانند آدم عمر خواهي کرد، از 30 سالگي  تا 48 سالگي مانند الاغ سخت کار خواهي کرد,از 48 تا  60 بيهوده راه خواهي رفت و کودکانت تو را به سبب  پيري و ناتواني آزار خواهند کردو از 60 سالگي تا 70  سالگي مانند ميمون تنها وسيله اي براي خنده و مسخره ديگران  خواهي بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

نامه

مدتهاست که برايت نامه اي ننوشته ام                                                        ... 
خوب خودت خواستي ... 
؟چرا آن آخري را  از زير فرش برنداشتي و نخواندي 
نکند ديگر تو هم از  دستم خسته شده اي ؟! نمي دانم ...
روز به روز بيشتر  از تو دور مي شوم ... 
راه را گم کردم گويا  ... و خودم را نيز همينطور ...
هنوز در پيچ و خم  نادانسته هايم پرسه مي زنم ... 
نمي دانم كه هستم چه  هستم و چرا بايد باشم و اصلا به كجا بايد برسم  ! 
روزها ميگذرند ... حس ميکنم به انتها نزديکتر شدم ...
هر  روز تنها تر مي شوم و اين تنهايي تاريک و تلخ  مرا هيچکس درک نمي کند ... 
خسته از اين ر اه  بي پايان ... 
خسته و رنگ پريده از وحشت بي تو  بودن ... 
هنوز در گير و دار احساسم دست و پا  مي زنم ...
اما نه ... 
ميدانم که هنوز سقوط نکرده ام  .... 
مي دانم آنجايي ... آن بالا ... 
مرا مي بيني  و منتظر فرصتي هستي که دوباره بيايي پايين به پيشم ...  
هنوز هم شب ها وقتي غرق مي شوم توي خواب شايد  بيايي کنارم ... 
خداوندا ...
من راه حلي براي اين دلتنگي مرگ  آور پيدا نکرده ام ... 
مشکل است پيمودن مسير وقتي مقصد  را نداني ... 
دستم رابگير ... 
راه را بر من بنماي  ...
كمكم كن ........................................
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

این گل تقدیم به شما
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  | 

به

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

اینجا مکانی است برای ثبت دست نوشته های من که در سایت راونا(www.rawena.com)نوشته ام

برای دیدن این پروفیل و آشنایی بیشتر با من به ادرس زیر مراجعه کنید

 

http://72.36.151.130:6001/rawena/auser.jsp?userid=3329

 

اگه نظر هم بدین ممنون میشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط یک ناشناس  |