ــــ لطفاْ آستینت را تکان بده، مگر نگفته بودی همیشه چیزی نو در آستینت برایم داری؟!!!
(این را همان پریِ خیره ای می گوید که جایی از جنگلت، ساختی و جایی دیگر،رهاش کردی. خیره مانده است آیا هنوز؟همانجا؟ با همان پروانه های آبی و شیارهای موربِ نور؟!
می خواهد چشم های خیره اش را ببندد کمی، برایش داستانی بخوان لطفاً، از همان ها که می گفتی خوب بلدی! اما تا آنجای داستان بگو که خوب پیش می رود...
می دانی ، چیزی برای نگفتن نگه نمی دارد، فاصله اش با آدم ها می شود این: که بیاید جایی بایستد که تنها "هیچکس" می داند کجاست! چیزی را بگوید که شنیده نمی شود اصواتش! خیره به چیزی باشد که خیره به اوست!!! خوابی را ببیند که بی خوابی همه ی تعبیرش است!
می دانی، توی دست های فصلش بال بال می زند و ... سرریز می شود سر انجام. آنوقت می شود تصویرِ کتابِ قصه ی مصوری، جایی گوشه ی تاریکِ همه ی جنگل ها که آدمی می ترسد تنها گَز کندش!!! جایی تویِ جنگلِ هانسن و گرتل، سفید برفی و هفت کوتوله، پینوکیو!
می خواهد کمی بخوابد، می خواهد توی قصه ی تو، با قصه ات بخوابد! لطفاً آستینت را تکان بده، دلش چیزی از تو می خواهد!
گفته هایش را من گفتم که نگفته نماند. همین!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 19:12  توسط سحر...
|
سلام بندباز! وقتی وقت نوشتن برای تو می شود، همان وقتی که مخاطبِ یادداشتِ من تویی، همه چیز سخت تر از قبل است. شبیه همان لرزیدن پاست روی بند، برای اولین باری که از بالا، به زمینی که دیگر پایت رویش نیست ، خیره ای!!! اولین بند و اولین بار! کلمه ها توی دهنت می خشکند! و ساق هایت می لرزند... تو می دانی چه می گویم!!! جسور شده ام این روزها، حرف های زنانه ی مادرِ مرده مان را حتی ، به آواز می خوانم!
حق با تو بود، از این بالا که می بینی، همه چیز جورِ دیگری است، حتی آن تابوتِ کهنه ی بو گرفته ی نمور!
به همه ی آن چیزها که می دانی، این را که نمی دانی اضافه کن: خوب رقصیدن روی بند، وقتی از ارتفاع می ترسی! و ترسیدن و ترساندن! وقتی نفس ها توی سینه حبس می شود، و کسی جرئت نمی کند دستت را روی بند بگیرد... مادر فکرش را هم نمی کرد بندباز! فکرش را هم نمی کرد که جایی از خاطره ی این سیرک، حافظه ی رقصنده و بندباز، مخدوشِ هم شود!!! فکر می کرد به جبر تاریخ سیرک، من همیشه همان رقصنده ی روی زمینم و تو ، همان بندبازِ پا در هوا!!!
صحبت از چیزی است که وقتی از این بالا نگاهش می کنم، شبیهِ هیچ چیز نیست! صحبت از چیزی است که تنها و تنها و تنها من می دانم که چیست. چیزی که تنها من می دانم که تنهاترم می کند، و شبیه هیچ کدام از حرف های مادرِ مشترکمان نیست...
حالا دیگر اعتراضی به آن همه استخوانِ پوک که دلقکِ عزیز، زیرِ سنگینی اش می رقصد ، ندارم. " حالا به هر قفلی که می نگرم کلامِ کلید و اشاره می آید."*
حالا نفس هایت را عمیق تر بکش، مه، قطره های شبنمِ نشسته روی گونه ی این روزهاست!!!
من استخوانِ گونه ی پنهان کارِ مادر را می بوسم...وقتت خوش و روحش شاد!
*سید علی صالحی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 16:23  توسط سحر...
|
سلام دلقکِ عزیز، حالم خوب است ، اگر که تو باور می کنی!
حجمِ یادداشتهای نوشته و نیمه تمام و نفرستاده ام، درست مثلِ حجمِ ابرهای آسمانِ پاییزیِ شهر، رو به افزایش است،" امشب به احتمال قوی باران خواهد آمد..." *
باران که بیاید، کفش هایم ــ کفش های غواصی ام را می گویم ــ نفسی راحت می کشند، اما من توی تمام چاله های آبِ این شهر ، ببرماهی های شفافِ دمِ مرگ می بینم . آنوقت دستم را می کنم توی هر چاله ی آبی که ماهیِ محتضری تویش بال بال می زند انگار، می توانی تصور کنی که چه می شود دلقک؟!
باران چه بیاید و چه نیاید، به معبد ماتاهاری برنمی گردم، با وجود این ابرها و بادی که هی مدام توی چادرِ نیمه سوخته ی سیرک زوزه می کشد، بندباز را هِی از زمین بلند می کند و دوباره روی زمین می گذارد و راوی را خانه نشین کرده، آنقدر که روایت از دستش در رفته، بله، با وجود این بادها، یادداشت های من هم مدام نیمه تمام می ماند، توی ذهنم می چرخد اما توی دهنم نه! آنوقت این طور می شود... حالا تو باور می کنی که حالم خوب است؟!! دلتنگت هم نیستم!!!
باد می آید، باد می آید و من هدیه ای برای پاییزت دارم دلقک! یک جفت دستکشِ رنگی، ضمیمه ی نامه! نامه ای که نمی دانم این بار توی کدام خیابان، با سری که زیرِ تابوتی خمیده ــ تابوتی که حالا ، توی هیچ خاطره ای، جدا از تو نیست ــ می خوانیش! انگار مادر از اول مرده بود!!!!!!!!!!!!
...
تمام نمی شود انگار، باد می آید دلقک! ................ دستکش های رنگی و کاغذهای سیاهِ این یادداشت را می دهم دستش!!! حق به جانب است این باد، شاید سهمِ او باشد اینها!!!
رقصِ زیرِ تابوتت خوش و روحِ مادرــ مرده مان شاد!
و
...
* سید علی صالحی
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 17:49  توسط سحر...
|
...
هیچ کدام این روزها ، روزنی به روزی نیست __ درست مثل نبودنت است به وقتِ بودنت ، که بی وقت می شود __ ... بیخود می نویسمشان، تو حتی کلمه ای از من نمی دانی! کلمه ای از آن همه من که بی دلیل ، دلیل ِ راهِ دیگری اند! تنِ یادداشت هایم از کبودی، سیاه می شوند و میشی رنگِ چشم من نیست، رنگِ چشم تو هم نبود که اگر بود ، دیگری می شدی با آن دست ها که دستِ سهم ِ آن منی نیست که هنوز هم جایی هست و به سماجت می خواهد دست از خواب هایش بکشد و پا پس بکشد و کشان کشان کسی را تهِ رودی، چاهی،راهی، بیراهی حتی رها کند ... سهمِ آن زمینم من، که رطوبتِ خط خطیِ شاخه هاش، کفِ دست های رنگی ام جا مانده... سهمِ آن زمینم من، که بهشتِ نخستینم، هر روز، تنگ تر می شود برایش! حرف از چیزی نیست مادر! حرف از بی حرفیِ چشم هاییست که گوشش به هیچ حرفی بدهکار نیست. بدهکارِ خیرگی ست گویا، پیچیده در بهشتِ نخستینش و آویزان به پناهِ جهنمِ روبرو!!! راهی نیست، بی راهی حتی! تبِ مدام است از ترسِ این همه تاریکی، فرو می نشیند وقتی و وقتی به روز می شود اما هیچ روزی ، روزنی به آن روز نیست... نیستی ،نبوده ای انگار، به وقتِ بودنِ بی دلیلِ من ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:5  توسط سحر...
|
سلام دلقک جان،آسمانِ بارانیِ بیرون کاهیده این روزها و آفتابش بیرون زده از هر روزنی که از ابر خالیست... مثل گونه های گل انداخته ام شده بعد از تب و خواب و تقلای کابوس شبی طولانی!
یک ماهی گذشته از آن عصر بارانی که ببر ماهی شفافم را کاشتم توی گلدانِ توی تراس که سبز شود همه ی روزها و شب هایش، نمی خواست بمیرد آخر ـــ وقتی که مرده بود! فرفره های رنگی ام را هم گذاشتم پهلوش که روزها انعکاس نارنجیِ فرفره ها روی پولک هاش دیدنی شود و شب ها مثل باد لابه لای پره هایشان بوزد...وزن وزیدنش را می دیدم حتی!
با این همه آپارتمانم تنگ شده بود و قلبم، توی مشتم می زد مدام و بالا می آوردم حتی توی معبد ماتاهاری، توی کنج دنج تخت، توی تمام لباس های سفیدم یکی وول می خورد و راه نفسم را بسته بود، می فهمی دلقک؟ می فهمی رفیق؟! دستِ نوازش آدمها خار دارد انگار! وقتی معبد و ماتاهاری و ببر ماهی و آن همه عکس را گذاشتم همانجا که بود ، بماند و بی کفش های غواصی ام حتی، رنجیده از تو که هنوز زیر آن تابوت لعنتی می رقصی، زدم بیرون، فهمیدم! دست نوازش آدمها خار دارد رفیق، حتی انگشتِ کوچکشان!!! فهمیدم همانقدر که من بی دلیلم، آغوش آدمها دلیل می خواهد و بی دلیل نیست. با این همه باید می آمدم تا تور سیاه مادر مشترکمان ـــ قوی سیاه ــــ اندازه ی تنم شود !!! پا برهنه آمده بودم رفیق، فقط به تو می شود گفت که با دماغ خاکستریت حتی و این لباس جر واجر شده ی سفید، هنوز می خندانی ام!
حالم خوب است، آرامم و مثل مادر، صدام رنگِ ماری را گرفته که توی گلویم قایمش کردم... هنوز گاه به گاه یاد احوالاتِ سیرک می افتم، یاد آن همه بند!!! یاد خیرگی هایمان با ببر ماهی به بندهای بندباز و هوس رقصیدن روی بند!!! یادش گرفته ام...قورتش داده ام ...حالا آنقدر رقصنده ام که روی آب هم می رقصم و صد البته که بار تور سیاه!!! سهمِ زمستانِ زمینِ سیرکمانم شاید! نمی دانم! ندانسته، نیامده حتی، می روم و یادداشت هایم گاهی تبدار و گاهی خیس می رسد دستت! نمی نویسمشان دیگر! دیگری شده ام انگار و از نوشتنشان هم بیزارم!
حالم خوب است وقتی که به دست های تو و دست کش های لنگه به لنگه ی مهربانت فکر می کنم ــ حالم خوب است؟!!!!! همین که بدانی کافیست دلقک عزیز، دانستنش کافیست! حالا که می دانی، یادداشتم را با زنگِ صدایِ ماردارم بخوان که مادر مشترکمان را توی من زنده می کند مدام... گریمت را نو کن، خسته نبینمت بهتر است بارها!
بوسه رفیق و یادداشتی خالی از من!
رقصِ زیرِ تابوتت خوش و روح مادر مرده مان شاد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 14:47  توسط سحر...
|
کلمه ها یادم می روند و می آیند، اما سلام دلقک ، شبیه کسی باش که خواب می بیند بیداری را توی خواب و خوابش را از یاد می برد که بیداری را فراموش کرده باشد
من های من به راهشان می روند، بی من انگار! که من نشسته ام ، بی مجالی حتی برای نفس کشیدن، خفگی هایم را می نویسم که روزنه ای باز شود به بی روزنی روزهام که روی تخت آسایشگاه نشسته ، خوابِ خوابیدنِ بی زخم می بیند ، و خوابِ دیدن ِ بی درد!
من های منند اینها که بی من می روند به راهی که راهِ هیچ کداممان نیست! بانوهای بی دلیلیم ما! واسطه ی تولد! مرز تاریک و روشنِ صبحی که می توانست سترون بماند!!! می توانست باردارِ هیچ زخمی نباشد! می توانست همان قدر بی دلیل نباشد! ... که شد! ...می توانست مثلِ مادر لایِ تورِ سیاهی نپیچید، که پیچید!!! می توانست برهنه و مست، روی پله های مارپله نخوابید، که خوابید! می توانست فریبِ مار را نخورد که خورد! و سر خورد توی بازی و پیچید به پیچ های تنِ مار و مادر شد با تنِ روشن و شکمِ برآمده و تورِ سیاه!
من های منند اینها که بی من می روند، مِنهایِ من دلقک!
حوام من، رقصنده ی مست! بانوی بی دلیل!!!با بی شمار من!تو! او! طرح و خانه ی بیسامان ــ بهشت ــ!با بیشمار شماره، عدد! عددش که رسید، بی دلیلِ سیبی فرو افتادم ...
خوابم که تمام شد،ریختمش توی یادداشت و با همین منطقِ بی دلیل پستش کردم برایت.
حالا خمیازه ی دمِ صبحٍ شنبه ات را بکش، و لبخند بزن به گلِ زخمِ تابوتِ مادر روی شانه ات ـ که یکی درست شبیه اش را روی ساقِ راستم ساخته ام، باورکن، خالکوبیِ خوبی است! ـــ و آدمِ دوباره ی صبح شو که می زند و می خورد و زیرِ تابوتِ زنی بی دلیل می رقصد!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 19:56  توسط سحر...
|
...
چرا بايد از پسِ پيراهنی سپيد
هی بیصدا و بیسايه بميريم؟
هی همين دلِ بیقرارِ من، ریرا
کاش اين همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنهگی نسبتی میداشتند
...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:51  توسط سحر...
|
"چقدر کم بودنت زیاد بود
چقدر نبودی
چقدر!
شب شده بود ومن
تنها به اندازه ی کابوسی
فرصت خواب داشتم..." *
"میرا" رو به آب دادم که ببره، سه روزه شده از وقتِ مردنش!!!...
* نمی دونم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 12:32  توسط سحر...
|
سلام، دارم از جایی حوالیِ اینجایی که هستم و نمی دونم کجاست ، باهات حرف می زنم... به دروغ شاید!!! با نگاهی که از لای پرده های سنگین، آویزونه به خط های سفیدِ کفِ خیابون. سر و گردنم، هنوز از زمین و بد مستیِ ده روزِ پیش درد می کنه... و صدایِ اذان ــ نوستالژیِ امنِ تمامِ ظهرا و عصرای کودکیم ــ داره از یه جایی، حوالیِ اینجا که نمی دونم کجاست، پخش میشه... " آئورا" ست این! تمنای عشق و زندگی، وقتی فرصتش از دست رفته!!!
می دونم "میرا" الان ،"همین الانِ "تو، زخمی و دردناک، تو تُنگش نشسته. دهنش، از چشمای اون شبِ من بدتره! زخمی و دردناک!!! اینقدر که از نگاه کردنش دلم درد می گیره! آخه " میرا" یکیه! مسئولش منم، عمومی نیست که دردِ زخمش، سهمِ همه شه!!!! برقِ چشمش هم !!!! ... اونقدر عمومی گفتی حرفاتو، که خصوصیش نمی بینم، بینشم عوض شده شایدــ عوضی شده!!! عوضِ جریانی، به عوض، در جریانم... دیگری شدم انگار، می غلطم توی روزهام و نمی جنگم... آب داده م بندها رو بندباز، بند آب دادم، بندهایم را به آب دادم. دادم که ببرد و تجربه هایم نو شود... از فریاد و حرف و گفت خبری نیست... توی سقوطم، سکوت می کنم، تویِ سکوتم، سقوط!!! ثبت شدم جایی از کلمه هات، می دونم، اما عمومیت کلمه هات رو خصوصی نمی کنم، عمومیتم رو شاید، خصوصی نمی کنم!!! عادت کردم آخه و گمون نمی کنم، چیزی خلافِ این عادت، لا به لای کلمه های تو و خاطر ه های من باقی مونده باشه!!!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 21:9  توسط سحر...
|
...
"در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟"
...
فروغ هنوز داره زیرِ لب، زمزمه می کنه!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 15:17  توسط سحر...
|